فراترازبودن

تلخ
نویسنده : روشنک - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
 

خسته ام.....خیلی زیاد.....این روزا روزی 11-12 ساعت کار میکنم....مگه این روزا چیزیم واسه نوشتن داره؟؟؟ نه جانِ من داره؟؟؟؟؟ مملکت گل و بلبل...دیگه چی می خوایم؟؟ این سال کوفتی کی تموم میشه؟؟؟

"دانشجو- توی این شعر سوز و احساسی هست که اصلا خوب نخوندینش

استاد- همین که تو شعر هست کافیه

دانشجو-ولی خوب خوندنش خوب تاثیر میذاره

استاد- تا شنوندش کی باشه

دانشجو- اگه کسی هم بخواد بشنوه با این همه سرو صدا..

استاد-سرو صدا که مال شماست

دانشجو- نه اگه خوب میخوندین همه ساکت میشدن اونوقت اونایی که میخواستن بشنون سر حال

میومدن

استاد- دیگه از من گذشته که با شعر خوندنم کسی رو سر حال بیارم."

(شبهای روشن)

 

منم دقیقا این حس رو دارم.....

 



 
comment نظرات ()
 
نوشتن
نویسنده : روشنک - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
 

در واقعیتِ نوشتن نوعی گواهی بر اعتمادبه‌نفس هست که کم‌کم دارم از
دست می‌دهم.
اعتماد به این‌که حرفی برای گفتن داری و
فراتر از همه به این‌که اصلاً حرفی می‌توان گفت. ـ اعتماد به
این‌که آن‌چه احساس می‌کنی و آن‌چه هستی در مقامِ نمونه ارزش دارد ـ اعتماد
به این‌که منحصربه‌فرد هستی و نه یک آدمِ بُزدل. دقیقاً همین است که دارم از دست
می‌دهم ...


آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها


 
comment نظرات ()
 
جایم خوب است
نویسنده : روشنک - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
 

من جایی بین کافه ها و کوچه پس کوچه های پاریس جا ماندم.....در پرسه های شبانه.........جایی کنار رود راین....یا شاید شلوغیه سرسام آور آمستردام....من جا ماندم......

یا شاید کنار تو سولماز...به یاد دوران خوب باهم بودن جا ماندم...مرا برنگردانید....جایم خوب است.


 
comment نظرات ()
 
mute
نویسنده : روشنک - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠
 

 

 

بعضی حرفارو نمیشه نوشت نه اینجا نه گودر نه فیس بوک نه هیچ کجای دیگه...اینقد میمونه کنج دلت که میشه دلدرد ، میشه IBS، میشه بغض، میشه عقده....

 

خوشا رهایی،
خوشا پر کشیدن،
خوشا اگر نه زیستن به رهایی؛
مردن به رهایی!
آه این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند...

احمد شاملو

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : روشنک - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

همیشه حسرت اینکه یکی بی هوا ازم عکس بگیره به دلم میمونه می دونم.....

احتمالا سوژه خوبی واسه عکاسی نیستم....ناراحت

 

پ.ن:

این روزها که می‌گذرد
شادم
این روزها که می‌گذرد
شادم
که می‌گذرد
این روزها
شادم
که می‌گذرد...

 «قیصر امین‌پور»


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : روشنک - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
 


من نفهمیدم چرا می نویسم

از خودم می گویم

یا از دنیا

برای خودم می نویسم

یا برای دیگران

اینقدر فهمیدم که پای کسی

یا چیزی در میان است

از من و دنیا بیشتر

از من و دیگران بزرگتر

<بیژن نجدی>

پ.ن : دلم برای همه چی تنگ شده....


 
comment نظرات ()
 
بدم میاد.....
نویسنده : روشنک - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
 

امروز از اون روزایی بود که حوصله ٩٠درصد از آدمای دور و برمو نداشتم...همیشه همینطوره....همیشه تصمیم میگیرم از فردا خیلی قاطی نشم اما باز فردا میاد و فرداهای دیگه و من یادم میره همه ی بدیهارو یادم میره همه ی تنش هارو...

بدم میاد از آدماییکه معادلات زندگیشون پیچیدست ..ازهمه آدماییکه همیشه یه مرزی بین خودشون و رابطه هاشون دارن...که تو یه رابطه ندونم واکنش طرف مقابلم چی میتونه باشه....بدم میاد...بدم میاد.....از آدماییکه منتظرن تا یه سوتی ازت بگیرن....که چرا این حرفو زدی؟؟؟چرا اینکارو کردی....؟؟؟!!!از اینکه تو ارتباط باهاشون منتظر تنش باشی،منتظر گیر،منتظر تیکه...نمیخوام بشنوم صدای توجیهات مسخره شونو که فقط از نظر خودشون منطقیه....از آدماییکه تا شروع میکنن به بحث از همون اول میرن تو موضع حق به جانب و پیامبری.....از استرس بدم میاد از این آی بی اس لعنتی.....از آدماییکه روراست نیستن....به رو بازی نمیکنن....آدمای خود شیفته....تو ظاهر صمیمین اما بعدا میفهمی خیلی چیزارو ازت پنهون کردن....همینجا اعلام میکنم:بدم میاد.

من امروز اعصاب ندارم کاش زود بیای خونه.........

به قول وبلاگ آلبرتا:

آرامش بینهایت با یه فرد اینه که مجبور نباشی افکارتو وزن کنی یا کلماتتو اندازه بگیری. اونها رو همونطوری که هستند بیرون میریزی ؛کاه و دانه با هم!



 
comment نظرات ()
 
عادت میکنیم
نویسنده : روشنک - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

فهمیدم خیلی ضعیفم...چند روزه خیلی جدی به پیشنهاد کاریه جدیدم فک میکنم، اما هرچی بیشتر فک میکنم استرسم بیشتر میشه...ناخوداگاه ضربان قلبم بالا میره...بعد 28 سال تازه فهمیدم چقد تغییر واسم سخته...روزی چندبار به همه جوانب فک میکنم حتی فاصله خونه تا محل کار... باورتون نمیشه حتی به اینکه جای پارک داره یا نه؟!؟به خیلی چیزای بی اهمیت دیگه که خود کارو واسم کمرنگ کرده...عین این احمقا موندم سر یه دوراهی مسخره...4ساله تو این شرکت کار...نه زندگی کردم...نه اینکه دلخوشیه خاصی داشته باشم نه....فقط یه عادت مسخره...یه عادت به چیزای تکراری....4سال تکرار....تکرار....

حالم از این عادت بهم میخوره که حالا نمیذاره تصمیم بگیرم....شاید برای دل کندن باید از همین الان شروع کنم...دل کندن از جاییکه خیلیم به نفعت نیست اما بهش عادت کردی....مثل دل کندن از وطنت....شاید شروع خوبی باشه....

 


 
comment نظرات ()
 
؟؟؟
نویسنده : روشنک - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
 

الان اینجاییم، زیر آسمون تهران و تمام تلاشمون واسه رفتنه ،شاید بهتر بگم فرار کردن...دیشب وقتی با وکیلمون صحبت میکردی....وقتی هول بودی واسه ارسال بقیه مدارک....حتی یک لحظه.....فقط یک لحظه به این فکر کردی که لحظه رفتن دلت نخواد بری؟؟؟دلت نخواد بری؟؟؟!!!!!!!!!

کی میدونه تا ١ سال دیگه دلمون چی میخواد؟؟؟؟؟فقط میدونیم احمدی نژاد و دوستاش هستن ........گاهی نباید به حرف دلمون گوش بدیم!


 
comment نظرات ()
 
شعر
نویسنده : روشنک - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
 

چقدر دلم هوای شعر خوندن کرده.....

           سراپا خیس
از عشق و باران
در پاسخ شان چه خواهی گفت
اگر بپرسند
آستینت را

      کدامیک تر کرده است؟
...

      ایزومی شی کی بو 
ترجمه‌ی عباس صفاری

 


کدام یک تر کرده است؟


 
comment نظرات ()
 
کمی بالاتر
نویسنده : روشنک - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
 

سعی می کنم زنی باشم

کمی بالاتراز سطح آشپزخانه

 بالاتر از بخار سماور

با چشمهایی اشک آلود

دنیایی را تصور کنم

 دور از بوی پیاز ریز شده

دور از تقلای آتش و آش

 

هر روز تمام اشیا  خانه ام را  گرد می گیرد

و من سعی می کنم تنها کتابخانه ای را گرد گیری کنم که

چشمهای  سیاه و نگران فروغ

از لابه لای  کتابهایش به من خیره مانده است

وقتی با صدایی محزون می خواند :

ای هفت سالگی

 ای لحظه شگفت عظیمت

بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت...

 

لباس های نشسته توی سرم می چرخد

و من فکر می کنم به ...

زنی که

می خواهد

از سطح آشپزخانه

کمی بالاتر برود...


 جمیله سادات کراماتی

 


 
comment نظرات ()
 
صدام کن
نویسنده : روشنک - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
 

برای نورهان‌ :

صدام کن تا آخر دنیا...
توی ِ دل‌ات نه،
با صدای بلند صدام کن.
که هنوز هم، خنکی صدات
مرهمی است بر التهاب این روزهام...
ای یار!
ای هنوزم یار! 

از من نیست، باور کن.
من هنوز هم بعد پنج سال، در شگفت‌ام از این همه تقدسی که با آن صدای ِ خدایی‌ات ریخته‌ای توی نام‌ام...

 


 
comment نظرات ()
 
پرواز
نویسنده : روشنک - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
 

لیوانمو دوباره پرمیکنی و من برات شعر میخونم... گروس عبدالملکیان کم کم تو وجودم رخنه میکنه و تو سازتو که مدتهاست بهش دست نزدی برمیداریو میزنی.....لیوانم خالی شده و حالا اینبار این منم که ساغی لحظات تنهایی میشم....چقدر این حس آرامشو دوس دارم....دستگاه همایون.....و صدای ساز تو.....و شعر گروس........

 

گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم !
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود.... گروس عبدالملکیان

 



 
comment نظرات ()
 
محکوم
نویسنده : روشنک - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
 

خوندن شاملو تو اوج خستگی هم میچسبه:

"شکوهی در جانم تنوره می کشد
گوئی از پک ترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیده ام

در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی میکنم-
دیوانه
به تماشای من بیا! "

(شاملو)

 

پ.ن: چقدر دلم میخواد تو اوج خستگیهای شرکت مثل بقیه آقایون برم پشت پنجره و سیگاری روشن کنم و فقط برای یک لحظه...فقط یک لحظه به هیچی فکر نکنم ،همیشه محکومم که تنها زن اتاق باشم و ادای اینو در بیارم که :سیگار کلا چیز مضرری است... در حالیکه دلم لک زده واسه کشیدن فیلتر پلاساییکه تو کیفم دارم...خنثی

 


 
comment نظرات ()
 
1 و 0
نویسنده : روشنک - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
 

مثل همیشه وقتی یه فکری،یه تصمیمی میافته تو سرم تمام هوش و حواسم معطوفش میشه...اینقدر زندگیمو تحت شعاع خودش در میاره که من میشم دایره ایکه دور سوزنِ پرگارش هی دور میزنه...هی دور میزنه....اینقد دور میزنه که کاغذو پاره میکنه....یا به قولی یه گندی بالا میاره.......حالا بیاو جمعش کن....کلا تو زندگی زیاد گند میزنم....مثل گافای ضایعیکه تو محاسباتم میدم....مثلا 5=2+2 یا یه چیزی تو این مایه ها....

تمام صفر و یک های زندگیم ریخته بهم...همیشه همینطوره وقتی حجم کارای شرکت میره بالا سیستم منم آخر هفته ها (Emergency shout down(ESD میده...دلم میخواست یه دیزل بود که با خودِ من redundant کار میکرد، اینجور موقعها رله ی under-voltage مغزم سوئیچِ عملکرد خودمو باز میکردو باس تایِ دیزل بسته میشدو میومد تو مدار.اینجوری دیزل بدبخت جور منم میداد....کاش میشد واقعا............

پ.ن: لجبازی و بی منطقیِ ذاتیم این روزا بدجور عود کرده....خدارو شکر برای منطق و صبرِ تو کنار همه ی بی منطقی ها و کم تحملیهای من......قلب


 
comment نظرات ()
 
پاییز فصل تولد من
نویسنده : روشنک - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
 

عاشق پاییزم.....عاشق سنگینیه هواش.....بغض فروخورده ی گلوش....غروبای  غمناکش....اینکه دلت بگیره بی هیچ دلیلی....شبهای بلندش....اینکه هوس کنی بعد از کار راه شرکت تا خونه رو با پاییز طلایی پیاده گز کنی.......رقص برگهای لاچینی تو خونت نفوذ کنه.....راهو الکی طولانی کنی....و یادت بیاد یه روزی ، یه پاییزی، نه خیلی دور ، همین راهو طی میکردی بی اینکه کسی تو خونه منتظر اومدنت باشه.....

خداروشکر برای پاییز و برای تو


 
comment نظرات ()
 
اینروزا
نویسنده : روشنک - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
 

خون رگان خود را گریست اما کسش باور نکرد.....

اینروزا چیزی واسه نوشتن ندارن....فقط میگذرن....حتی فرصت نمیکنم به یه روز قبل فکر کنم....باید بودوام تو از قافله ی عمر عقب نمونم....کتونیامو از پام در نمیارم اینجوری استرسم کمتره چون میدونم راحتتر میتونم باهاشون بودوام....

اینروزا تصمیم به سفر تحمل روزای تکراریو آسونتر کرده برام....١هفته به دور از همه ی آدماییکه وقتی شمارشون رو مونیتور موبایلم میافته مطمئنم بازم یه کاری باهام دارن مطمئنم بعد از احوالپرسی میگن: "راستی روشی میتونی....؟"به دور از مهمون به دور از کار به دور از استرس.....با تو....کنار تو.....یه جا که هیشکی نشناسدمون.....بتونیم بلند بلند بخندیم.....بودوییم......داد بزنیم..................

پ.ن:

دغدغه اینروزامون فرار کردن از اینجاست....از سرزمینیکه مزد گورکن از آزادیه آدمی فزون است......دلکندن سختـــــــــــــه اما شدنیه.......

 


 
comment نظرات ()
 
...
نویسنده : روشنک - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
 

کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من/ سرود سبز می خواهند/ من آهنگ سفر دارم / من و غربت / من و دوری/ خدا حافظ گل سوری!...ناراحت

لپ تاپ جدیدم فعلا کیبرد فارسی نداره....آخ

 


 
comment نظرات ()
 
....
نویسنده : روشنک - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
 

به احترام شهدا ساکتمناراحت


 
comment نظرات ()
 
فقط دلم میخواست اینجا بنویسم....همین
نویسنده : روشنک - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

یه زمانی نوشتن اینجا آرومم میکرد....انگار سنگینیه یه کوله پشتیو تو مسیر شیبدار زندگی میذاشتم رو کول این صفحه......هرچی غرو شکایتو خستگیو اینجا جا میذاشتم....

اما اینروزا بیچاره موشی سنگ صبوره منه تو خستگیهای روزمره....گوش شنوای همه ی غرولندا و شکایت ها......شاید واسه اینه اینجا کمتر میام......اما انصافا وقتیم نمیمونه واسه تایپ کردن این اراجیف که صد من یه غازم نمیارزه.......

"من اگر سنگین و ساکتم دیری است،

شعر نگفته ای میان دست و دلم

به جستجوی وزن گمشده اش گریه می کند..."   ع.صالحی

 


 
comment نظرات ()