فراترازبودن

میمونیم
نویسنده : روشنک - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٤
 

این متن رویکسال و نیم پیش اینجا گذاشتم ولی پستش نکردم الانم نمیدونم چرا دارم میفرستمش با اینکه بعید میدونم حتی یکنفر بعد از اینهمه سال به اینجا سربزنه:

امروزا شادم چون ما بالاخره تصمیم گرفتیم بمونیم و باشیم ...تلنگر بدی خوردیم اما میارزید ...درست وقتی همه چی داشت اوکی میشد تصمیمون عوض شد،بماند....

این اواخر دیگه سفر به ممالک غربی جذابیت قبل رو واسم نداشت جدی تر به مساله زندگیِ اونجا فک میکردم...جذابیت آزادی و راحتی و امنیت تموم میشه اونیکه میمونه تویی با کوله باری از چیزاییکه تو مملکتت جاگذاشتی.

دیدن زندگیهای بهم ریخته ی زوجهای مهاجر (مسلما این قضیه کلی نیست) دلم رو میلرزوند. بارها نشستیم با بچه ها حرف زدیم چه اوناییکه اونجان چه اوناییکه برگشتن.

من دلم عشق ایرانی میخواد دلم عاشقیِ ایرانی میخواد حاضر نیستم عشقمون کوچکترین شکل غربی به خودش بگیره.

اگه میرفتیم دلم تنگ میشد واسه کافه نشینیهامون تیاتر رفتنامون مهمونیهامون ...واسه همه اونچیزاکه بوی ایرانی میده بوی شرقی...

آره کافه های پاریس بارهای آلمان رستورانهای رم خیابونای شیک لوکزامبورگ سکس شاپهای آمستردام خیلی خوبن خیلی اما مال من نیستن...دلم واسه کافه چی همیشگیمون تنگ میشد...دلم واسه بقالی سره کوچه تنگ میشد دلم واسه ...دلم برای مشروب خوردن یواشکی رقصیدن یواشکی خوندن یواشکی و همه اونچیزاکه یواشکیش دلچسبه تنگ میشد،پس همه ی قشنگیهای اونجا بمونه واسه مسافرت نه زندگی.

 


 
comment نظرات ()
 
آذر
نویسنده : روشنک - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳
 

همیشه آذر رو دوس داشتم اما از یه جایی به بعد دیگه فقط دلیلش ماه تولدم نبود

،دلایل دست به دست هم دادن تا این ماه برام دوست داشتنی تر بشه.

تو این ماه عاشق شدم عشقیکه هرسال بیشتر و بیشتر میشه...تو این ماه با کسی آشنا شدم که الان همراز و همدم و همدل و خواهرمه...

زندگی برام عین یه کتابه، یه کتاب که پایان خوشی داره...تو طول داستان اوج و حضیض های زیادی داشتم...اما از لحظه لحظه اش لذت میبرم...فردا 32 ساله میشم...32 سال داستان،32سال زندگی...دوست ندارم 20 ساله باشم نه دوست ندارم من روشنکِ 32 ساله رو میخوام.

گاهی خسته شدم، گاهی بریدم،گاهی کم آوردم ...اما قشنگیاش اینقد زیاده که ترقیبم میکنه به خوندن ادامه داستان.

مرسی از همه ی اوناییکه تو زندگیم دارم...


 
comment نظرات ()
 
افسانه های سرگردانی ات
نویسنده : روشنک - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 

وقتی فیلترشکنم قطعه یادم میافته زمانی یه جایی بود که میومدم هرچی غر بود میزدم به جان فضای مجازی...نمیدونم چم شده که حتی به اینجا هم سر نمیزنم...جاییکه یه روزی مهمترین داراییم بود...

شاید جذابیتش واسم کم شده یا شاید کمرنگ بودن وبلاگهاییکه یه زمانی معتادوار دنبالشون میکردم...چی داره به سر ما میاد؟؟سکوت نشونه ی خوبی نیست...

دیروز تو آسانسور با آقای همسایه روبرو شدیم،مثل همیشه از من و نورهان پرسید هنوز ایرانید؟ماهم با شوخی گفتیم میخوایم بریم اما هنوز هستیم...تو جواب احوالپرسی ازش، گفت به قول شاملو: 

و ما هم چنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

واقعا همینطوره...هممون به طرز وحشتناکی دچار زندگی شدیم...راستش فک نمیکردم آقای همسایه اهل شعر باشه همیشه دیالوگم باهاش هول پروژه های شرکتامون میگذشت...اینکه اوضاع مملکت خرابه و این حرفا...

گاهی غرمو به جان بابا میزنم که اینم انقلابیکه کردید...

حیف اون انقلاب،حیف اون آدما،حیف پدر من،حیف پدر تو...

 

من آن مفهوم مجرد را جسته ام.

 پای در پای آفتابی بی مصرف

که پیمانه می کنم

با پیمانه روز های خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است،

 من آن مفهوم مجرد را جسته ام

من آن مفهوم مجرد را می جویم.

 پیمانه ها به چهل رسید و آن برگذشت.

افسانه های سرگردانی ات

                             -ای قلب در به در!-

به پایان خویش نزدیک می شود.

بی هوده مرگ

                 به تهدید

                           چشم می دراند.

ما به حقیقت ساعتها شهادت نداده ایم

جز به گونه این رنج ها

که از عشق های رنگین آدمیان به نصیب برده ایم

چونان خاطره یی هر یک

در میان نهاده

               از نیش خنجری

                                 با درختی.

با این همه از یاد مبر

که ما

-من و تو-

           انسان را

                     رعایت کرده ایم

(خود اگر

         شاهکار خدا بود

                            یا نبود)،

 و عشق را

رعایت کرده ایم.

 در باران و به شب

به زیر دو گوش ما

در فاصله یی کوتاه از بسترهای عفاف ما

روسبیان

          به اعلام حضور خویش

آهنگ های قدیمی را

با سوت

         می زنند.

(در برابر کدامین حادثه

                            آیا

انسان را

         دیده ای

با عرق شرم

بر جبینش؟)

 آنگاه که خوش تراش ترین تن ها را به سکه ی سیمی توان خرید،

مرا

-دریغا دریغ-

              هنگامی که به کیمیای عشق

                                              احساس نیاز

                                                            می افتد

همه آن دم است

همه آن دم است.

 قلبم را در مجریِ کهنه یی

پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه ییش

                           نیست.

از مهتابی

            به کوچه ی تاریک

                                 خم می شوم

و به جای همه نومیدان

می گریم.

 آه

من

   حرام شده ام!

 با این همه-ای قلب در به در!-

از یاد مبر

           که ما

                  -من و تو-

عشق را رعایت کرده ایم،

از یاد مبر

          که ما

              -من و تو-

انسان را

رعایت کرده ایم،

خود اگر شاهکار خدا بود

یا نبود.

شاملو

چلچلی " از مجموعه " ققنوس در باران "



 
comment نظرات ()
 
تو، چای و سیگار...دلخوشیه شبهای خستگیِ من
نویسنده : روشنک - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
 

مدتهاست تو فیس بوکم نوشتم:

<< حالا، در یک قدمی سی سالگی، تصویر ایده‌آل ذهنی من در دورترین و غیرقابل دسترس‌ترین فاصله‌ی ممکن است...."از وبلاگ نابهنگام"  >>
 
برعکس خیلیا اصلا حس بدی نسبت به سی سالگی ندارم...تا شش ماه دیگه سی سالم میشه...سی سال خاطره، سی سال اشک و خنده، سی سال ...ممنون ازهمه اوناییکه تو زندگیم خاطرات موندگار ساختن...چه خاطرات شیرین چه خاطرات تلخ چون موندگارن پس تاثیرشونو گذاشتن...
هنوز باید بودوام دنبال اون چیزاییکه میخواستم...هنوز تصویر ایده آل ذهنیم کامل نشده...خیلی ناقصه...
احساس ِ مسافری را دارم
که باید برود
و نمی داند به کجا
بلیط سفر به ناکجا را
من سال هاست در مشتم میفشرم
کجاست راننده
تا لگد به در ِ مستراح ِ بین راهی ِ این زندگی بکوبد
فریاد بزند که جا نمانی
کجاست.

علیرضا روشن
 




 
comment نظرات ()
 
تلخ
نویسنده : روشنک - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
 

خسته ام.....خیلی زیاد.....این روزا روزی 11-12 ساعت کار میکنم....مگه این روزا چیزیم واسه نوشتن داره؟؟؟ نه جانِ من داره؟؟؟؟؟ مملکت گل و بلبل...دیگه چی می خوایم؟؟ این سال کوفتی کی تموم میشه؟؟؟

"دانشجو- توی این شعر سوز و احساسی هست که اصلا خوب نخوندینش

استاد- همین که تو شعر هست کافیه

دانشجو-ولی خوب خوندنش خوب تاثیر میذاره

استاد- تا شنوندش کی باشه

دانشجو- اگه کسی هم بخواد بشنوه با این همه سرو صدا..

استاد-سرو صدا که مال شماست

دانشجو- نه اگه خوب میخوندین همه ساکت میشدن اونوقت اونایی که میخواستن بشنون سر حال

میومدن

استاد- دیگه از من گذشته که با شعر خوندنم کسی رو سر حال بیارم."

(شبهای روشن)

 

منم دقیقا این حس رو دارم.....

 



 
comment نظرات ()
 
نوشتن
نویسنده : روشنک - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
 

در واقعیتِ نوشتن نوعی گواهی بر اعتمادبه‌نفس هست که کم‌کم دارم از
دست می‌دهم.
اعتماد به این‌که حرفی برای گفتن داری و
فراتر از همه به این‌که اصلاً حرفی می‌توان گفت. ـ اعتماد به
این‌که آن‌چه احساس می‌کنی و آن‌چه هستی در مقامِ نمونه ارزش دارد ـ اعتماد
به این‌که منحصربه‌فرد هستی و نه یک آدمِ بُزدل. دقیقاً همین است که دارم از دست
می‌دهم ...


آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها


 
comment نظرات ()
 
جایم خوب است
نویسنده : روشنک - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
 

من جایی بین کافه ها و کوچه پس کوچه های پاریس جا ماندم.....در پرسه های شبانه.........جایی کنار رود راین....یا شاید شلوغیه سرسام آور آمستردام....من جا ماندم......

یا شاید کنار تو سولماز...به یاد دوران خوب باهم بودن جا ماندم...مرا برنگردانید....جایم خوب است.


 
comment نظرات ()
 
mute
نویسنده : روشنک - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠
 

 

 

بعضی حرفارو نمیشه نوشت نه اینجا نه گودر نه فیس بوک نه هیچ کجای دیگه...اینقد میمونه کنج دلت که میشه دلدرد ، میشه IBS، میشه بغض، میشه عقده....

 

خوشا رهایی،
خوشا پر کشیدن،
خوشا اگر نه زیستن به رهایی؛
مردن به رهایی!
آه این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند...

احمد شاملو

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : روشنک - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

همیشه حسرت اینکه یکی بی هوا ازم عکس بگیره به دلم میمونه می دونم.....

احتمالا سوژه خوبی واسه عکاسی نیستم....ناراحت

 

پ.ن:

این روزها که می‌گذرد
شادم
این روزها که می‌گذرد
شادم
که می‌گذرد
این روزها
شادم
که می‌گذرد...

 «قیصر امین‌پور»


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : روشنک - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
 


من نفهمیدم چرا می نویسم

از خودم می گویم

یا از دنیا

برای خودم می نویسم

یا برای دیگران

اینقدر فهمیدم که پای کسی

یا چیزی در میان است

از من و دنیا بیشتر

از من و دیگران بزرگتر

<بیژن نجدی>

پ.ن : دلم برای همه چی تنگ شده....


 
comment نظرات ()
 
بدم میاد.....
نویسنده : روشنک - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
 

امروز از اون روزایی بود که حوصله ٩٠درصد از آدمای دور و برمو نداشتم...همیشه همینطوره....همیشه تصمیم میگیرم از فردا خیلی قاطی نشم اما باز فردا میاد و فرداهای دیگه و من یادم میره همه ی بدیهارو یادم میره همه ی تنش هارو...

بدم میاد از آدماییکه معادلات زندگیشون پیچیدست ..ازهمه آدماییکه همیشه یه مرزی بین خودشون و رابطه هاشون دارن...که تو یه رابطه ندونم واکنش طرف مقابلم چی میتونه باشه....بدم میاد...بدم میاد.....از آدماییکه منتظرن تا یه سوتی ازت بگیرن....که چرا این حرفو زدی؟؟؟چرا اینکارو کردی....؟؟؟!!!از اینکه تو ارتباط باهاشون منتظر تنش باشی،منتظر گیر،منتظر تیکه...نمیخوام بشنوم صدای توجیهات مسخره شونو که فقط از نظر خودشون منطقیه....از آدماییکه تا شروع میکنن به بحث از همون اول میرن تو موضع حق به جانب و پیامبری.....از استرس بدم میاد از این آی بی اس لعنتی.....از آدماییکه روراست نیستن....به رو بازی نمیکنن....آدمای خود شیفته....تو ظاهر صمیمین اما بعدا میفهمی خیلی چیزارو ازت پنهون کردن....همینجا اعلام میکنم:بدم میاد.

من امروز اعصاب ندارم کاش زود بیای خونه.........

به قول وبلاگ آلبرتا:

آرامش بینهایت با یه فرد اینه که مجبور نباشی افکارتو وزن کنی یا کلماتتو اندازه بگیری. اونها رو همونطوری که هستند بیرون میریزی ؛کاه و دانه با هم!



 
comment نظرات ()
 
عادت میکنیم
نویسنده : روشنک - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

فهمیدم خیلی ضعیفم...چند روزه خیلی جدی به پیشنهاد کاریه جدیدم فک میکنم، اما هرچی بیشتر فک میکنم استرسم بیشتر میشه...ناخوداگاه ضربان قلبم بالا میره...بعد 28 سال تازه فهمیدم چقد تغییر واسم سخته...روزی چندبار به همه جوانب فک میکنم حتی فاصله خونه تا محل کار... باورتون نمیشه حتی به اینکه جای پارک داره یا نه؟!؟به خیلی چیزای بی اهمیت دیگه که خود کارو واسم کمرنگ کرده...عین این احمقا موندم سر یه دوراهی مسخره...4ساله تو این شرکت کار...نه زندگی کردم...نه اینکه دلخوشیه خاصی داشته باشم نه....فقط یه عادت مسخره...یه عادت به چیزای تکراری....4سال تکرار....تکرار....

حالم از این عادت بهم میخوره که حالا نمیذاره تصمیم بگیرم....شاید برای دل کندن باید از همین الان شروع کنم...دل کندن از جاییکه خیلیم به نفعت نیست اما بهش عادت کردی....مثل دل کندن از وطنت....شاید شروع خوبی باشه....

 


 
comment نظرات ()
 
؟؟؟
نویسنده : روشنک - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
 

الان اینجاییم، زیر آسمون تهران و تمام تلاشمون واسه رفتنه ،شاید بهتر بگم فرار کردن...دیشب وقتی با وکیلمون صحبت میکردی....وقتی هول بودی واسه ارسال بقیه مدارک....حتی یک لحظه.....فقط یک لحظه به این فکر کردی که لحظه رفتن دلت نخواد بری؟؟؟دلت نخواد بری؟؟؟!!!!!!!!!

کی میدونه تا ١ سال دیگه دلمون چی میخواد؟؟؟؟؟فقط میدونیم احمدی نژاد و دوستاش هستن ........گاهی نباید به حرف دلمون گوش بدیم!


 
comment نظرات ()
 
شعر
نویسنده : روشنک - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
 

چقدر دلم هوای شعر خوندن کرده.....

           سراپا خیس
از عشق و باران
در پاسخ شان چه خواهی گفت
اگر بپرسند
آستینت را

      کدامیک تر کرده است؟
...

      ایزومی شی کی بو 
ترجمه‌ی عباس صفاری

 


کدام یک تر کرده است؟


 
comment نظرات ()
 
کمی بالاتر
نویسنده : روشنک - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
 

سعی می کنم زنی باشم

کمی بالاتراز سطح آشپزخانه

 بالاتر از بخار سماور

با چشمهایی اشک آلود

دنیایی را تصور کنم

 دور از بوی پیاز ریز شده

دور از تقلای آتش و آش

 

هر روز تمام اشیا  خانه ام را  گرد می گیرد

و من سعی می کنم تنها کتابخانه ای را گرد گیری کنم که

چشمهای  سیاه و نگران فروغ

از لابه لای  کتابهایش به من خیره مانده است

وقتی با صدایی محزون می خواند :

ای هفت سالگی

 ای لحظه شگفت عظیمت

بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت...

 

لباس های نشسته توی سرم می چرخد

و من فکر می کنم به ...

زنی که

می خواهد

از سطح آشپزخانه

کمی بالاتر برود...


 جمیله سادات کراماتی

 


 
comment نظرات ()
 
صدام کن
نویسنده : روشنک - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
 

برای نورهان‌ :

صدام کن تا آخر دنیا...
توی ِ دل‌ات نه،
با صدای بلند صدام کن.
که هنوز هم، خنکی صدات
مرهمی است بر التهاب این روزهام...
ای یار!
ای هنوزم یار! 

از من نیست، باور کن.
من هنوز هم بعد پنج سال، در شگفت‌ام از این همه تقدسی که با آن صدای ِ خدایی‌ات ریخته‌ای توی نام‌ام...

 


 
comment نظرات ()
 
پرواز
نویسنده : روشنک - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
 

لیوانمو دوباره پرمیکنی و من برات شعر میخونم... گروس عبدالملکیان کم کم تو وجودم رخنه میکنه و تو سازتو که مدتهاست بهش دست نزدی برمیداریو میزنی.....لیوانم خالی شده و حالا اینبار این منم که ساغی لحظات تنهایی میشم....چقدر این حس آرامشو دوس دارم....دستگاه همایون.....و صدای ساز تو.....و شعر گروس........

 

گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم !
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود.... گروس عبدالملکیان

 



 
comment نظرات ()
 
محکوم
نویسنده : روشنک - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
 

خوندن شاملو تو اوج خستگی هم میچسبه:

"شکوهی در جانم تنوره می کشد
گوئی از پک ترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیده ام

در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی میکنم-
دیوانه
به تماشای من بیا! "

(شاملو)

 

پ.ن: چقدر دلم میخواد تو اوج خستگیهای شرکت مثل بقیه آقایون برم پشت پنجره و سیگاری روشن کنم و فقط برای یک لحظه...فقط یک لحظه به هیچی فکر نکنم ،همیشه محکومم که تنها زن اتاق باشم و ادای اینو در بیارم که :سیگار کلا چیز مضرری است... در حالیکه دلم لک زده واسه کشیدن فیلتر پلاساییکه تو کیفم دارم...خنثی

 


 
comment نظرات ()
 
1 و 0
نویسنده : روشنک - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
 

مثل همیشه وقتی یه فکری،یه تصمیمی میافته تو سرم تمام هوش و حواسم معطوفش میشه...اینقدر زندگیمو تحت شعاع خودش در میاره که من میشم دایره ایکه دور سوزنِ پرگارش هی دور میزنه...هی دور میزنه....اینقد دور میزنه که کاغذو پاره میکنه....یا به قولی یه گندی بالا میاره.......حالا بیاو جمعش کن....کلا تو زندگی زیاد گند میزنم....مثل گافای ضایعیکه تو محاسباتم میدم....مثلا 5=2+2 یا یه چیزی تو این مایه ها....

تمام صفر و یک های زندگیم ریخته بهم...همیشه همینطوره وقتی حجم کارای شرکت میره بالا سیستم منم آخر هفته ها (Emergency shout down(ESD میده...دلم میخواست یه دیزل بود که با خودِ من redundant کار میکرد، اینجور موقعها رله ی under-voltage مغزم سوئیچِ عملکرد خودمو باز میکردو باس تایِ دیزل بسته میشدو میومد تو مدار.اینجوری دیزل بدبخت جور منم میداد....کاش میشد واقعا............

پ.ن: لجبازی و بی منطقیِ ذاتیم این روزا بدجور عود کرده....خدارو شکر برای منطق و صبرِ تو کنار همه ی بی منطقی ها و کم تحملیهای من......قلب


 
comment نظرات ()
 
پاییز فصل تولد من
نویسنده : روشنک - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
 

عاشق پاییزم.....عاشق سنگینیه هواش.....بغض فروخورده ی گلوش....غروبای  غمناکش....اینکه دلت بگیره بی هیچ دلیلی....شبهای بلندش....اینکه هوس کنی بعد از کار راه شرکت تا خونه رو با پاییز طلایی پیاده گز کنی.......رقص برگهای لاچینی تو خونت نفوذ کنه.....راهو الکی طولانی کنی....و یادت بیاد یه روزی ، یه پاییزی، نه خیلی دور ، همین راهو طی میکردی بی اینکه کسی تو خونه منتظر اومدنت باشه.....

خداروشکر برای پاییز و برای تو


 
comment نظرات ()